![]() |
![]() |
|
| زندگی |
|
خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را که خسته تر نکنم گوش دوستانم را تمام طول شب از شوق گریه میکردم چگونه شرح دهم حال توامانم را چقدر دوره کنم هیچ را،برای خدا به روز بعد میانداز امتحانم را برای سوختن من جرقه ای کافیست به اشتباه مباد آن که دودمانم را چنان بسوز که دودم به چشم کس نرود به گریه باز میانداز آسمانم را خسیس نیستم اما به اهل ذوق ببخش غزل غزل همه ی یاد و یادمانم را به شیوه ای که خلاف آمدی در آن باشد ـ شبیه بوسه گرفتن ـ بگیر جانم را تو مرگ نیستی آغاز تازه ها هستی بیا که با تو بیاغازم آن جهانم را اثر اساد محمد علی بهمنی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
درمانی نداره. فکر می کنی دیگه از دست رفتی. سرت رو فرو می کنی توی بالشت و به خودت میگی دیگه بهش فکر نمی کنم. هر چی که سرت رو محکم تر توی بالش فرو می کنی بیشتر بهش فکر می کنی. مگه میشه فکر نکنی؟ فکر می کنی الان کجاست؟داره چی کار می کنه. فکر میکنی اونم به تو فکر می کنه؟با خودت میگی شاید همه اینها توهم تو بوده و شاید الکی داری انقدر بهش فکر می کنی. با خودت میگی دیگه بهش فکر نمی کنی. ولی نمیشه. وقتی بهش فکر می کنی دلت هری می ریزه پایین. اولش همیشه اینطوری شروع میشه. نفست بند میاد، الکی لبخند می زنی و همش تو یه دنیای دیگه سیر می کنی. خودتو گول می زنی چون به محض اینکه بهت زنگ بزنه و صداشو بشنوی یا ببینیش همه اون قول هایی که به خودت داده بودی یادت میره. یادت میره که سرت رو توی بالش فرو کرده بودی و فشار میدادی که یادت بره عاشق شدی. درمان نداره این لامصب. اگه درمان داشت تا حالا ده دفعه تو درمان شده بودی اسمشو تکرار می کنی، صد دفعه؛ هزار دفعه. انگار که می ترسی اسمش یادت بره، انگار که می ترسی از دستش بدی. هر کی نگاش می کنه، نفست بند میاد، قلبت درد می گیره. آخه لامصب درمان نداره. دلت می خواد تنها باشی. دلت می خواد هیچ کس دور و ورت نباشه تا تو با خیال راحت بهش فکر کنی. بد دردیه . خیلی بد دردیه چون هیچ درمانی نداره. ولی دوست داری دردشو . با تک تک سلول هات حس می کنی دردشو و لبخند می زنی. هر چقدر هم سرت رو تو بالش فرو کنی فایده نداره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
پسری عاشق دختری شد و به خواستگاریش رفت . پدر دختر گفت : اگر می خواهی دخترم را به تو بدهم باید به سربازی بروی و بعد با او ازدواج کنی! پس پسر قصد سربازی رفتن کرد! خانواده اش او را از این کار نهی کردند و گفتند که بگذار درست تمام شود بعد ! اما پسر نپذیرفت و گفت : تحمل سختی ها را به خاطر عشقم تحمل می کنم ! و سپس به خدمت رفت . اما خدمت به وی به سختی می گذشت و رزمهای شبانه و آموزشهای سخت نظامی روزانه و نگهبانی های فراوان و غذای اندک امان وی را برید. روزی به مادر نامه نوشت که ای مادر ! به خانه آن دختر برو و بگو من غلط کردم ! یا از خیر پایان خدمت من بگذرید و یا دختر شما را نخواستم ! مادر برای وی نوشت : ای پسر ! حال که یک غلطی کردی تمامش کن چون این یکی که پرید لااقل برای دفعه بعد از نو شروع نکنی ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط سعید مهراد |
|
||||||
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
محمد همچنان که بر دهانه غار حرا نشسته بود به افق مینگریست و خاطرات کودکی و نوجوانی خویش را مرور میکرد. به خاطر میآورد که همیشه از وضع اجتماعی مکه و بت پرستی مردم و مفاسد اخلاقی و فقر و فاقه مستمندان و محرومان که با خود و ایمان او سازگار نمی آمد رنج می برده است. او همواره از خود پرسیده بود: آیا راهی نیست؟ با تجربه هایی که از سفر شام داشت دریافته بود که هر کجا رود آسمان همین رنگ است و باید راهی برای نجات جهان بجوید . با خود می گفت : تنها خداست که راهنماست.
محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود. تبلور آن رنجمایه ها در جان او باعث شده بود که اوقات بسیاری را در بیرون مکه به تفکر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حرا به عبادت می گذرانید. آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود،محمد غرق در اندیشه بود که ناگاه صدایی گیرا و گرم در غار پیچید : ـ بخوان! عید مبعث مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
شنبه ها میگویی دوستم داری .
یکشنبه ها تهمت میزنی. دوشنبه ها قهر می کنی. سه شنبه ها فکر میکنی. چهار شنبه ها می فهمی. پنجشنبه ها می بخشمت. جمعه ها فراموش می کنم. ... این برنامه هر هفته کلاس عشق ماست!!! میلاد تهرانی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 5:36 قبل از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
ما یاد گرفته ایم که در برابر کنش واکنش نشان دهیم
در حالی که ما باید بیاموزیم که به جای واکنش فراکنش از خود نشان دهیم وقتی که با کنش روبرو می شویم. واکنش این است که شما عروسی خواهرتان است منی را که دوست نزدیکت هستم دعوت نکنی . حالا اگر عروسی خواهر من شد من می گویم که فلانی مرا دعوت نکرد من هم دعوتش نمی کنم . ولی فرا کنش این می شود که من می گویم که فلانی کارش درست نبوده ولی من خودم باید کارتش را ببرم و اصرار کنم که همه خانواده شان هم بیایند . اگر به ما یاد بدهند به جای واکنش در جامعه فراکنش نشان بدهیم خیلی از مشکلات حل می شود . به نقل از دکتر مسعود غفاری ـروانشناس و مشاور خانواده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 5:28 قبل از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
سكوت مث يه واژه غريبه خجالتي٬ سر به زير و نجيبه تو اين هياهوي بزن در برو سكوت مي گه بشين يه جا سر برو سكوت اگه باشه همه مي دونن بايد بشينن و كتاب بخونن ايني كه گفتم واسه اهل علمه نه واسه آشپزي كه پخته دلمه سكوت توي ترانه باز مي تونه بمونه از تنهايياش بخونه سكوته و يه عالمه دل پُر سكوته و يه دنيا گوهر و دُر سكوت٬ تهِ تهِ يه حرف نابه حرف صدايي كه هميشه خوابه وقتي رسيدي ته خط عزيز جون نگه دارش زبونتو با دندون يه وخ ندي بندو به آب بد بشه يه سِيلي از رو سرمون رد بشه نذار زبونه كار بده به دستت ( با لحن تحسين ) جلوشو توگرفتي٬ ناز شستت صد آفرين به اون سكوت نازت به اون نگاهاي ترانه سازت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:34 قبل از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
خسته ام از سال ها سرگردانی دل و
پرسه زدن های گاه و بی گاه اندیشه در کوچه پس کوچه های خاطرات
خاطره طلوع بی تو بودن و
غروب حسرت زده از درد جانکاه عشق ششیشه ها را نظاره کن
که چگونه از آهی این چنین، بخار به تن گرفته اند و تصویری ساخته اند مات ، از پیکرم که بی جان در کنج بسترخویش آرمیده
این مرده جان تنها نیازمند فاتحه ای بود
که آن هم در نفس های آخر دریغ شد!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:33 قبل از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:23 قبل از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
پارس آنلاین آفتاب دانشگاه آزاد کرج سپیده دانایی شهروند امروز روزنامه اعتماد ویکیپدیا سایت کتاب دل نوشته ها بالاترین بی بی سی فارسی اکبر اعلمی |
|
RSS
|