تبليغاتX
پیاده رو
زندگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط سعید مهراد | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط سعید مهراد | 

هيچ‌ وقت دقت كرده‌ايد وقتي احساس خوبي درباره خود داريد، ديگران بهتر از هميشه به نظر مي‌رسند؟ آيا اين تغيير در ديگران جالب توجه و حتي عجيب نيست؟‌جهان بازتابي از خود ماست. وقتي از خود بيزاريم، از همه بيزاريم و وقتي به همين كه هستيم عشق مي‌ورزيم،‌ تمام جهان به نظر فوق‌العاده و دوست‌داشتني مي‌آيد. پذيرفتن خود يا قبول خويشتن يكي از راه‌هايي است كه انسان را در مسير شاد زيستن و بهتر زيستن قرار مي‌دهد. چگونه خود را بپذيريم؟

از اشتباهات خود بياموزيد
اشتباه‌ها ابزار يادگيري‌اند. هر بار كه ندانم‌كاري مي‌كنيد، ‌فرصتي ويژه براي رفع عيب، رشد و يادگيري به دست مي‌آوريد.

هيچ‌كس كامل نيست
هر بخش از شخصيت شما مهم است و اين شامل قسمت‌هاي بد شما هم مي‌شود. اگر تصميم بگيريد روي خود كار كنيد و سعي كنيد خود را كامل كنيد،‌ اين تصميم خودتان است،‌ اما اين را نه براي خشنود ساختن ديگران از خود، ‌بلكه به خاطر اينكه فرصت بيشتري براي آسودگي و آرامش داشته باشيد انجام دهيد.

از شكست نهراسيد
شما با ترس از ارتكاب خطا يا شكست باعث انجام ندادن كارها مي‌شويد. اگر خطر شكست و ارتكاب خطا را قبول كنيد، ‌موفقيت بيشتري خواهيد داشت. چون هراسي نداريد، ديگر اهميتي ندارد اگر شكست بخوريد. حتي مي‌توانيد آن را امري مثبت تلقي كنيد،‌چون مي‌تواند فرصتي براي يادگيري و رشد و شكوفايي باشد.

خود را بپذيريد
پذيرفتن خود باعث دوست داشتن خود مي‌شود. معني خود دوستداري سالم اين است كه ما اصراري براي توجيه خود و ديگران نداشته باشيم كه چرا تعطيلات مي‌رويم يا چرا تا ظهر مي‌خوابيم. ما بايد بتوانيم با هر كاري كه به كيفيت و شادي زندگي‌مان مي‌افزايد احساس راحتي كنيم.

در حال زندگي كنيد
راه ديگر براي شاد زيستن كه در احاديث ديني ما نيز روي آن تأكيد شده، ‌زيستن در زمان حال است. صرف‌نظر از آنچه ديروز رخ داده و آنچه فردا ممكن است اتفاق بيفتد، حال جايي است كه شما در آن ايستاده‌ايد. از اين ديدگاه، كليد شادي و خرسندي متمركز ساختن ذهن بر لحظه حال است.
آيا تا به حال به كودكان نگاه كرده‌ايد كه چقدر شادند؟ به نظر شما، دليل آن چه مي‌تواند باشد؟ ‌آنها تماماً خود را در لحظه حال غرق مي‌كنند و درگير فعاليت كنوني خود مي‌شوند؛ اين فعاليت مي‌تواند تماشاي يك سوسك، ‌نقاشي كشيدن، ‌ساختن يك قصر و يا هر چيز ديگر باشد. هر گاه در حال زندگي كنيم، ترس را از ذهن خود مي‌رانيم. اساساً ترس مقوله‌اي است مربوط به حوادثي كه ممكن است در آينده اتفاق بيفتد. اين ترس مي‌تواند چنان فلج‌كننده شود كه انجام دادن هر عمل سازنده‌اي را براي فرد ناممكن كند. ما مي‌توانيم در ذهن خود جولان دهيم، ‌چنان كه مثلاً مي‌توانيم خود را در جهنم حس كنيم. با اين همه، ‌اگر به لحظه حال نظر داشته باشيم، كه تمام دارايي ماست، هيچ مشكل بزرگي اصولاً وجود نخواهد داشت.

نتيجه
شاد بودن هميشه آسان نيست. شايد بتوان گفت شاد بودن مي‌تواند يكي از بزرگ‌ترين مبارزات ما در صحنه زندگي باشد و گاه مي‌تواند تمام پافشاري‌ها، انضباط فردي و تصميماتي را كه براي خود فراهم آورده‌ايم مخدوش كند. اما چون انسان افكار خود را برمي‌گزيند، الزاماً تعيين‌كننده ميزان شادي‌هاي خود نيز هست. براي شادبودن بايد بر افكار شاد تمركز كنيم، اما ما غالباً بر عكس عمل مي‌كنيم. اغلب تعريف‌ها و تمجيدها را ناشنيده مي‌گيريم، اما حرف‌هاي نا‌خوشايند را مدت‌ها در ذهن نگه مي‌داريم. شاد زيستن يك تصميم است. خيلي‌ها چنان زندگي مي‌كنند كه گويي نبايد اشتباه كنند، نبايد خطر كنند و نبايدهاي فراوان ديگر، ‌در حالي كه زندگي كردن با خطاها و اشتباهات است كه شيرين مي‌شود. قطعه زير از يك پيرمرد 85 ساله در آستانه مرگ است كه دقيقاً با موضوع بحث ما ارتباط پيدا مي‌كند: «اگر مي‌توانستم يك بار ديگر زندگي كنم، آن وقت سعي مي‌كردم اشتباهات بيشتري مرتكب شوم كه آن‌قدرها بي‌عيب و نقص نباشم. بيشتر سفر مي‌كردم و به نقاط تازه‌تر مي‌رفتم. مي‌دانيد،‌ من از آن آدم‌هايي بودم كه لحظه به لحظه عمرم را محتاط، عاقلانه و سالم زيستم. اگر دوباره به دنيا مي‌آمدم، تمام لحظات زندگي‌ام را از آن خود مي‌كردم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط سعید مهراد | 
بعثت پيامبر اکرم(ص)
شب پرستاره بر زمين حجاز، مکه فرود آمده بود. آسمان آبي، روشن زلال بود، ستاره ها همچون پولک هايي از الماس و طلا بر دامن اطلس آسمان پاشيده بود. روشنايي مهتاب و تلالو ستاره ها بر کوچه ها در سکوت خفته بودند، نه صداي پايي شنيده مي شد نه سايه اندام رهگذري بر کف کوچه و بر سينه ديوارها مي افتاد. مردم، مردان و زنان قريش به خانه هاي خود پناه برده بودند. خانه مستمندان و فقيران مکه در سکوت دهشتناک و رازآلودي فرو خفته بود، اما از پنجره خانه توانگران روشنايي شمع ها به بيرون مي تابيد. صداي خنده و فرياد و هلهله خبر از شادي و دست افشاني بيدارخوابان آسوده خاطر قريش مي داد. در آن سکوت شبانه، در انتهاي کوچه يي از کوچه هاي حاشيه شهر دري گشوده شد و مردي بيرون آمد. مرد، قامتي بلند و گام هايي استوار داشت. در را پشت سر خود بست و به سوي انتهاي کوچه، آنجا که شهر تمام مي شد و پنجره آخرين خانه ها به بيابان گسترده گشوده مي شد، گام برداشت.

اين راه هر شبه او بود. گاهي بود که شب ها از خانه بيرون مي آمد و به سوي کوهي که در دامنه شهر در فاصله يي نيم ساعته از آخرين خانه شهر، قد افراشته بود، پيش مي رفت. مرد بلندقامت از چند سال پيش اين کوه را ميعادگاه خويش ساخته بود. تمام شب هاي ماه رمضان هر سال را و بيشتر شب هاي ماه هاي ديگر سال را به آن کوه مي رفت. از دامنه آن مي گذشت. سنگ ها و صخره هايش را پشت سر مي گذاشت و در کوه وارد غار کوچکي مي شد که با آن الفتي شگرف يافته بود، چون شوق آتشين در دل و حال او شعله ور شده بود و اين جذبه چشم جان او را به رازي بزرگ مي گشود. اطرافيان و همشهريان و خويشاوندان را مي ديد که غرق در گمراهي و ضلالت، غرق در تيره روزي و نکبت، گمشده در ناداني، در منجلاب فساد و بيداد دست و پا مي زنند و در برابر بت هاي کوچک و بزرگ بت هايي که ساخته شده بود از سنگ و چوب و هسته خرما و تزيين شده با طلا و عقيق به زانو مي افتند و اين مخلوقات و مصنوعات دست خود را همچون خالق خويش، ستايش و پرستش مي کنند. او اين گمراهان را مي ديد و به حالشان دل مي سوزاند.

شب نيز او از خانه بيرون آمده بود و به سوي کوه مي رفت، اين کوه که هنوز همان طور با همان هيبت و صلابت در دامنه شهر مکه برپا ايستاده است «حرا» نام دارد و آن مرد، آن آشناي هر شبه مردي چهل ساله به نام محمد(ص) پسر عبدالله، پسر عبدالمطلب، پسر هاشم پسر عبدمناف بود و سرانجام، آن شب، آن شب روشن و پرستاره که سرزمين حجاز و شهر مکه را با نورباران ستاره هايش روشن مي کرد آنچه بر جان و دل و ذهن محمد(ص) تاخته بود شکل مشخص خود را نمودار ساخت و مسير روشن قاطع خود را بازيافت. نيمه شب بود که محمد به غار حرا به ميعاد شبانه اش رسيد. اين بار دلش بيش از هر شب مي لرزيد و گرماي بدنش به تبي سوزان شبيه بود. پاهايش مي لرزيد. چون گام به غار نهاد و درون آن دميد چشم به آسمان روشن آبي دوخت در حالتي شبيه به خواب و بيداري همچون رويايي شگرف، ديد که فرشته يي بر او ظاهر شده است. در آن لحظات حالتي چون بيهوشي به او دست داده بود. با هيجاني روحاني که قطره يي عرق بر پيشاني اش نشانده بود و وجودش را برمي افروخت، چنين حالتي سال ها پيش از آن نيز يک بار ديگر به او دست داده بود، اکنون پس از سال ها، باز همان حالت به او دست مي داد. اين فرشته سپيدبال در ميان هاله هايي از يک نور خيره کننده؛ نوري با پرتوهاي آبي و بنفش و نارنجي و سبز ظاهر شده بود و محمد(ص) همين نور را در خانه خديجه، در کوه، در بيابان، در خواب و بيداري ديده بود. نوري که ابتدا، کوچک اما پرتلالو بود، مثل ستاره يي که در دوردست ها مي تابد اما بعد بزرگ شد، بزرگ تر شد، نزديک و نزديک تر آمد، يکباره تمامي آسمان را فرا گرفت آنگاه به سوي زمين آمد، پايين و پايين تر تا آنجا که همچون هاله يي گسترده اطراف او را در خود گرفت و آنگاه محمد(ص) احساس کرد که اين نور در وجود او، در اعماق جان اوست که تلالو دارد. محمد(ص) چنان لرزيد و چنان گرم شد که احساس کرد مرگ بر جسمش و زندگي لطيف و ملايمي بر قلب و روحش وارد شده است و ناگهان از ميان آن نور که درخشندگي خورشيد و لطافت و رنگارنگي قوس و قزح را با هم داشت صدايي شنيده شد. محمد، اين صدا او را بيشتر لرزاند صدا از کجا بود که نه به صداي انسان شباهت داشت نه جهت آن پيدا بود. صدايي بود که انگار از همه سو مي آمد و همه جا طنين مي انداخت و از آسمان از حنجره يي ملکوتي بيرون مي آمد و به آسمان برمي گشت. محمد(ص) لرزان و مضطرب پرسيد؛ کيست...؟ کيستي؟... از ميان نور همان صدا پاسخ داد؛ منم، جبرئيل، فرشته يي که از سوي خدا آمده است... و هنوز محمد(ص) کلامي بر زبان نياورده بود که همان صدا گفت؛ اي محمد، بخوان... محمد(ص) با ترديد و هراس برخاست و به مدخل غار آمد، اطراف خود را، صخره ها را، سنگ پاره ها را نگاه کرد، کسي را آنجا نديد. آيا اين ستاره ها از آن فرشته سپيدبال بود که به نظرش مي آمد در بيابان آن نور پرتلالو بر او ظاهر شده بود؟ صدا بار ديگر به گوشش رسيد... اي محمد(ص) بخوان، محمد با همان ترديد و هراس پاسخ داد؛ چه بخوانم؟ من خواندن نمي دانم... همان نور جلوه گر شد. همان صدا بار ديگر گفت؛ محمد بخوان... بخوان. آنگاه دستي نوراني پيش آمد که کتابي پيچيده در حريري بزرگ را پيش روي او گرفته و اين بار صدا گفت؛ اي محمد، باز کن، بخوان... با من بخوان و با من بگو اين کلمات را... محمد(ص) ندانست چه شد، فقط دانست که يکباره چيزي از قلبش بيرون جهيده و بر زبانش آمده است و بي آنکه خود بداند، زبان او کلماتي را که آن صدا مي گويد او نيز همزمان با صدا همان کلمات را تکرار مي کند چنانکه گويي پيش از آن بارها آن کلمات را گفته است و اينک منتظر نيست تا هر کلمه را پس از شنيدن از آن صدا بازگو کند، بلکه گويي آن کلمات همچون سرودي الهي و ملکوتي با آن صداي شگرف، همخواني و همسرايي مي کند؛«بخوان به نام خدايي که تو را خلق کرده و انسان را آفريده، خداي تو کريم ترين وجود عالم است.»

اين محمد(ص) بود که در لحظه برانگيخته شدن به پيامبري مي گريست و اين صداي گريه محمد(ص) بود که همچون صداي روييدن گلي و صداي پاي ستاره ها به هنگام طلوع در ميان صخره ها مي پيچيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سعید مهراد | 
محمد همچنان که بر دهانه غار حرا نشسته بود به افق مینگریست و خاطرات کودکی و نوجوانی خویش را مرور میکرد. به خاطر میآورد که همیشه از وضع اجتماعی مکه و بت پرستی مردم و مفاسد اخلاقی و فقر و فاقه مستمندان و محرومان که با خود و ایمان او سازگار نمی آمد رنج می برده است. او همواره از خود پرسیده بود: آیا راهی نیست؟ با تجربه هایی که از سفر شام داشت دریافته بود که هر کجا رود آسمان همین رنگ است و باید راهی برای نجات جهان بجوید . با خود می گفت : تنها خداست که راهنماست.

محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود. تبلور آن رنجمایه ها در جان او باعث شده بود که اوقات بسیاری را در بیرون مکه به تفکر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حرا به عبادت می گذرانید. آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود،محمد غرق در اندیشه بود که ناگاه صدایی گیرا و گرم در غار پیچید :

ـ بخوان!

عید مبعث مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط سعید مهراد | 
شنبه     ها    میگویی دوستم داری .

یکشنبه    ها  تهمت میزنی.

دوشنبه    ها  قهر می کنی.

سه شنبه ها فکر میکنی.

چهار شنبه ها می فهمی.

پنجشنبه ها می بخشمت.

جمعه ها فراموش می کنم.

...

این برنامه هر هفته کلاس عشق ماست!!!

میلاد تهرانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 5:36 قبل از ظهر  توسط سعید مهراد | 
ما یاد گرفته ایم که در برابر کنش واکنش نشان دهیم

در حالی که ما باید بیاموزیم  که  به  جای    واکنش

 فراکنش از خود نشان دهیم وقتی که با کنش روبرو

 می شویم. 

واکنش این است که شما  عروسی  خواهرتان   است

 منی را که دوست نزدیکت هستم دعوت نکنی .  حالا    اگر عروسی خواهر من شد من می گویم که فلانی مرا 

دعوت نکرد من هم دعوتش نمی کنم . ولی فرا کنش

 این می شود که من می گویم که فلانی کارش درست

 نبوده ولی من خودم باید کارتش را ببرم و اصرار کنم که

 همه خانواده شان هم بیایند . اگر به ما یاد بدهند به

جای واکنش در جامعه فراکنش نشان بدهیم خیلی از

مشکلات حل می شود .

به نقل از دکتر مسعود غفاری ـروانشناس و مشاور خانواده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 5:28 قبل از ظهر  توسط سعید مهراد | 

سكوت مث يه واژه غريبه

خجالتي٬ سر به زير و نجيبه

تو اين هياهوي بزن در برو

سكوت مي گه بشين يه جا سر برو

سكوت اگه باشه همه مي دونن

بايد بشينن و كتاب بخونن

ايني كه گفتم واسه اهل علمه

نه واسه آشپزي كه پخته دلمه

سكوت توي ترانه باز مي تونه

بمونه از تنهايياش بخونه

سكوته و يه عالمه دل پُر

سكوته و يه دنيا گوهر و دُر

سكوت٬ تهِ تهِ يه حرف نابه

حرف صدايي كه هميشه خوابه

وقتي رسيدي ته خط عزيز جون

نگه دارش زبونتو با دندون

يه وخ ندي بندو به آب بد بشه

يه سِيلي از رو سرمون رد بشه

نذار زبونه كار بده به دستت

‌‌‌( با لحن تحسين ) جلوشو توگرفتي٬ ناز شستت

صد آفرين به اون سكوت نازت

به اون نگاهاي ترانه سازت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:34 قبل از ظهر  توسط سعید مهراد | 
خسته ام از سال ها سرگردانی دل و

 

                                               پرسه زدن های گاه و بی گاه اندیشه

 

                   در کوچه پس کوچه های خاطرات

 

                                          خاطره طلوع بی تو بودن و

 

           غروب حسرت زده از درد جانکاه عشق

 

                                                        ششیشه ها را نظاره کن

 

                       که چگونه از آهی این چنین، بخار به تن گرفته اند

 

          و تصویری ساخته اند مات ، از پیکرم

 

                                            که بی جان در کنج بسترخویش آرمیده 

 

          این مرده جان تنها نیازمند فاتحه ای بود

 

                                                     که آن هم در نفس های آخر دریغ شد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:33 قبل از ظهر  توسط سعید مهراد | 
طلاق و نگراني ها
خاطره بهفر
آمار طلاق رو به رشد است و سير صعودي آن به خصوص نوع توافقي اش، مسوولان و کارشناسان را نگران کرده است. بررسي ها، ارائه راه حل ها و عمل به آنها همچنان ادامه دارد اما مشاهده بلنداي نمودار طلاق باز هم کلاه ها را از سرها مي اندازد و آويزان شدن بر ستون رشد آن حرکتش را کند نکرده است.


1- آمارها سخن نمي گويند. بارها خوانده ايم و شنيده ايم که در فلان شهر آمار طلاق پايين و در شهري ديگر آمار بالا است، اما پايين بودن آمار طلاق به خودي خود بيانگر استحکام و مطلوب بودن زندگي هاي مشترک نيست بلکه بايد ميزان رضايت افراد متاهل آن شهر را نيز در نظر گرفت. به بيان ديگر بايد ديد که افراد «نمي خواهند» جدا شوند يا «نمي توانند». همچنين آمار افسردگي ها، خشونت هاي خانگي، خيانت ها و گاهي خودسوزي و خودکشي ها بايد مورد توجه قرار گيرد.

2- آيا رشد طلاق توافقي نگران کننده است؟  اما به راستي طلاق توافقي چيست؟ آيا جز اين است که زن و شوهر پس از امتحان کردن روش هاي مختلف براي استحکام و تداوم بخشيدن به زندگي و رسيدن به اين نتيجه که امکان ادامه وجود ندارد به جاي به اجرا گذاشتن مهريه يا آزار و اذيت زن براي آنکه از مهريه بگذرد و تن دادن به زندگي پر از تنش و درگيري هاي مستمر، براي جلوگيري از تولد يا رشد فرزندان در محيطي سرد و ناامن و پرهيز از ادامه زندگي فرسايشي که گاه از آستانه تحمل زن و مرد فراتر رفته و روح انسان ها را به افسردگي هاي مزمن، خيانت يا خشونت آلوده مي کند، بدون درگير کردن افراد خانواده هايشان آنچنان که شايسته دو انسان عاقل و بالغ است تصميم مي گيرند از يکديگر جدا شوند؟ آيا هنگامي که زندگي مشترک به بن بست مي رسد برگزيدن طلاق توافقي به جاي کشمکش و نزاع هاي طولاني و توانفرسا، نشانگر منطق، شعور و آگاهي افراد نيست؟ هر چند کاهش آمار طلاق خوشحال کننده است اما آنجا که چاره يي جز جدايي نيست، بهتر نيست دوستانه باشد تا آکنده از کينه و تنفر و حس انتقام جويي؟

3- در مناطق شهري تقريباً نيمي از طلاق ها در چهار سال نخست زندگي هاي مشترک رخ مي دهد. چرا؟

باربارا دي آنجليس روانشناس، مشاور خانواده و متخصص روابط زناشويي کتابي دارد با عنوان «آيا تو آن گمشده ام هستي؟» در اين کتاب 500 صفحه يي نويسنده به شکل گسترده به معرفي و بررسي انواع روش هاي درست انتخاب همسر مي پردازد. در اواخر کتاب با عنوان «جنبه هاي مثبت آشنايي سطولاني» آمده است؛ شناخت شخصيت همسرتان به طور معمول امکان ندارد، مگر آنکه با هم زندگي کنيد. براي شناخت شخصي که به طور متناوب و نه پيوسته او را مي بينيد، هيچ راهي بهتر از اين نيست که عملاً با او زندگي کنيد. در ديدارهاي کوتاه دو يا سه ساعت در هفته، بيشتر افراد بهترين رفتارشان را نشان مي دهند اما واقعيت در زمان طولاني تر آن هم هنگامي آشکار مي شود که با هم زير يک سقف زندگي کنيد. هنگامي که با کسي زندگي مي کنيد عادت ها، نگرش ها و رفتارهايي را از او مي بينيد که هرگز از او سراغ نداشتيد چرا که او را در محل زندگي دائم يا به عبارتي «منطقه امن» او مي بينيد که همان خانه اش باشد و بنابراين جنبه هايي از شخصيت او را خواهيد ديد که اگر مثلاً فقط با او بيرون مي رفتيد امکان نداشت ببينيد. او را هنگامي مي بينيد که خسته، مريض، عصباني، مايوس و غرغرو است. زندگي مشترک قدرت و خويشتن داري مي طلبد و ايجاب مي کند طرفين سازش و انعطاف پذيري هايي از خود نشان دهند. تنها با زندگي مشترک است که طيف کامل تري از عکس العمل هاي احساسي و روحي شريک زندگي تان بر شما فاش مي شود.»

اين گفته ها حقايق علمي روانشناسانه است اما با فرصت محدودي (از جهات کمي و کيفي) که زوج هاي جوان در فرهنگ ما، براي شناخت يکديگر دارند در تضاد است. بنابراين اگر مراسم پرخرج و در بيشتر موارد بيهوده جشن هاي عروسي را از ابتداي زندگي زوج هاي جوان حذف کنيد، سال هاي نخست زندگي شان همان فرصت واقعي شناخت يکديگر است. در واقع پس از سه سال زندگي با فرد منتخب تان مي توانيد تصميم بگيريد که آيا مي توانيد 30 ، 40 سال ديگر با او زندگي کنيد يا خير. پس اين طبيعي و معقول است که بيشتر طلاق ها در سال هاي نخست زندگي اتفاق مي افتد بايد علاوه بر ياري جوانان در انتخاب درست همسر و در نتيجه کاهش طلاق، متوجه باشيم که اگر انتخاب همسر نادرست و زندگي مشترک اصلاح ناپذير است و زن و شوهر راهي جز جدايي ندارند، ادامه دادن زندگي به علل غير منطقي همچون ترس از حرف مردم، ترس از تنهايي، نگراني از آينده فرزندان (هرچند فرزندان از زندگي پر تنش والدين بيشتر آسيب مي بينند تا جدايي والدين) و... راه درستي نيست. ادامه چنين زندگي هايي ايجاد «عادت» مي کند و جدايي را سخت تر، عمر انسان ها را تباه مي کند و فرصت ساختن زندگي بهتر را از آنان مي گيرد. اتفاقاً بايد نگران جدايي هايي باشيم که پس از سال ها تحمل و مدارا و در نهايت طاق شدن طاقت زن يا مرد رخ مي دهد. عمر اين افراد تباه شده و ياد گذشته براي آنان، چيزي جز آه و حسرت ندارد و از سوي ديگر اميدي به آينده نيز ندارند.
4- نقش قوانين در کاهش طلاق؟ هنوز هم اين باور در ميان عده يي از کارشناسان وجود دارد که هرچه قوانين طلاق سخت تر باشد خانواده ها کمتر به سراغ آن مي روند. اين مطلب درست است اما براي نتيجه گيري، کافي نيست. اينکه زوج مشکل دار و ناراضي به سراغ طلاق نروند، چون طلاق گرفتن سخت است تضمين کننده زندگي مطلوبي براي آنان نيست. بايد وقتي زوجي در ادامه رابطه شان به بن بست رسيده و تصميم به جدايي مي گيرند، پيش از قانون و دادگاه، کارشناس و مشاور خانواده، درستي تصميم آنان را تاييد يا رد کرده و در عملي شدن آن نقش داشته باشد. ممانعت هاي قانوني فقط مي تواند طلاق را به تعويق انداخته و زندگي هاي فرسايشي يا پرتنش را طولاني تر کند. بايد حل مشکل زن و شوهر به شکل ريشه يي و اساسي باشد. سرپوش گذاشتن بر درد و آشتي هاي موقت در حقيقت مانند پنهان کردن آتش در زير خاکستر است.

5- فاصله بلوغ جنسي تا بلوغ اجتماعي. همواره از کارشناسان مي شنويم که «زمان مناسب براي ازدواج هنگامي است که زوجين به بلوغ کامل جنسي، جسمي، رواني، عاطفي و اجتماعي رسيده باشند.» مشکل اينجاست که بلوغ جنسي و بلوغ اجتماعي همزمان نيست و فاصله بين اين دو چند سال است و تکليف جوانان در اين چند سال همچنان نامعلوم است.

6- استقلال مالي زنان. در بررسي عوامل افزايش طلاق گفته مي شود که مانند گذشته زنان به خاطر نيازهاي مالي تن به ازدواج نداده يا مجبور به ادامه آن نيستند. فقط بايد اين نکته را اضافه کرد که اين قضيه کاملاً مثبت است و نشانه پيشرفت جامعه و هيچ جنبه منفي در آن نيست.

7- تکليف جداشدگان چيست؟ در بررسي همه بحران ها و مشکلات اجتماعي علاوه بر پيشگيري به درمان نيز پرداخته مي شود. مثلاً تدابير زيادي براي جلوگيري از اعتياد انديشيده مي شود اما معتادان نيز رها نمي شوند و برنامه هايي نيز به منظور ترک دادن آنان وجود دارد.

در مورد بحران طلاق نيز علاوه بر تلاش براي کاهش آن بايد برنامه هايي براي ايجاد امنيت اجتماعي و اقتصادي زنان مطلقه و فرزندان آنها وجود داشته باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط سعید مهراد |