![]() |
![]() |
|
| زندگی |
|
محمد همچنان که بر دهانه غار حرا نشسته بود به افق مینگریست و خاطرات کودکی و نوجوانی خویش را مرور میکرد. به خاطر میآورد که همیشه از وضع اجتماعی مکه و بت پرستی مردم و مفاسد اخلاقی و فقر و فاقه مستمندان و محرومان که با خود و ایمان او سازگار نمی آمد رنج می برده است. او همواره از خود پرسیده بود: آیا راهی نیست؟ با تجربه هایی که از سفر شام داشت دریافته بود که هر کجا رود آسمان همین رنگ است و باید راهی برای نجات جهان بجوید . با خود می گفت : تنها خداست که راهنماست.
محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود. تبلور آن رنجمایه ها در جان او باعث شده بود که اوقات بسیاری را در بیرون مکه به تفکر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حرا به عبادت می گذرانید. آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود،محمد غرق در اندیشه بود که ناگاه صدایی گیرا و گرم در غار پیچید : ـ بخوان! عید مبعث مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط سعید مهراد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 آبان 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
پارس آنلاین آفتاب دانشگاه آزاد کرج سپیده دانایی روزنامه اعتماد ویکیپدیا سایت کتاب دل نوشته ها نتایج مسابقات فوتبال گل |
|
RSS
|