تبليغاتX
پیاده رو - بعثت پيامبر اکرم(ص)
زندگی
بعثت پيامبر اکرم(ص)
شب پرستاره بر زمين حجاز، مکه فرود آمده بود. آسمان آبي، روشن زلال بود، ستاره ها همچون پولک هايي از الماس و طلا بر دامن اطلس آسمان پاشيده بود. روشنايي مهتاب و تلالو ستاره ها بر کوچه ها در سکوت خفته بودند، نه صداي پايي شنيده مي شد نه سايه اندام رهگذري بر کف کوچه و بر سينه ديوارها مي افتاد. مردم، مردان و زنان قريش به خانه هاي خود پناه برده بودند. خانه مستمندان و فقيران مکه در سکوت دهشتناک و رازآلودي فرو خفته بود، اما از پنجره خانه توانگران روشنايي شمع ها به بيرون مي تابيد. صداي خنده و فرياد و هلهله خبر از شادي و دست افشاني بيدارخوابان آسوده خاطر قريش مي داد. در آن سکوت شبانه، در انتهاي کوچه يي از کوچه هاي حاشيه شهر دري گشوده شد و مردي بيرون آمد. مرد، قامتي بلند و گام هايي استوار داشت. در را پشت سر خود بست و به سوي انتهاي کوچه، آنجا که شهر تمام مي شد و پنجره آخرين خانه ها به بيابان گسترده گشوده مي شد، گام برداشت.

اين راه هر شبه او بود. گاهي بود که شب ها از خانه بيرون مي آمد و به سوي کوهي که در دامنه شهر در فاصله يي نيم ساعته از آخرين خانه شهر، قد افراشته بود، پيش مي رفت. مرد بلندقامت از چند سال پيش اين کوه را ميعادگاه خويش ساخته بود. تمام شب هاي ماه رمضان هر سال را و بيشتر شب هاي ماه هاي ديگر سال را به آن کوه مي رفت. از دامنه آن مي گذشت. سنگ ها و صخره هايش را پشت سر مي گذاشت و در کوه وارد غار کوچکي مي شد که با آن الفتي شگرف يافته بود، چون شوق آتشين در دل و حال او شعله ور شده بود و اين جذبه چشم جان او را به رازي بزرگ مي گشود. اطرافيان و همشهريان و خويشاوندان را مي ديد که غرق در گمراهي و ضلالت، غرق در تيره روزي و نکبت، گمشده در ناداني، در منجلاب فساد و بيداد دست و پا مي زنند و در برابر بت هاي کوچک و بزرگ بت هايي که ساخته شده بود از سنگ و چوب و هسته خرما و تزيين شده با طلا و عقيق به زانو مي افتند و اين مخلوقات و مصنوعات دست خود را همچون خالق خويش، ستايش و پرستش مي کنند. او اين گمراهان را مي ديد و به حالشان دل مي سوزاند.

شب نيز او از خانه بيرون آمده بود و به سوي کوه مي رفت، اين کوه که هنوز همان طور با همان هيبت و صلابت در دامنه شهر مکه برپا ايستاده است «حرا» نام دارد و آن مرد، آن آشناي هر شبه مردي چهل ساله به نام محمد(ص) پسر عبدالله، پسر عبدالمطلب، پسر هاشم پسر عبدمناف بود و سرانجام، آن شب، آن شب روشن و پرستاره که سرزمين حجاز و شهر مکه را با نورباران ستاره هايش روشن مي کرد آنچه بر جان و دل و ذهن محمد(ص) تاخته بود شکل مشخص خود را نمودار ساخت و مسير روشن قاطع خود را بازيافت. نيمه شب بود که محمد به غار حرا به ميعاد شبانه اش رسيد. اين بار دلش بيش از هر شب مي لرزيد و گرماي بدنش به تبي سوزان شبيه بود. پاهايش مي لرزيد. چون گام به غار نهاد و درون آن دميد چشم به آسمان روشن آبي دوخت در حالتي شبيه به خواب و بيداري همچون رويايي شگرف، ديد که فرشته يي بر او ظاهر شده است. در آن لحظات حالتي چون بيهوشي به او دست داده بود. با هيجاني روحاني که قطره يي عرق بر پيشاني اش نشانده بود و وجودش را برمي افروخت، چنين حالتي سال ها پيش از آن نيز يک بار ديگر به او دست داده بود، اکنون پس از سال ها، باز همان حالت به او دست مي داد. اين فرشته سپيدبال در ميان هاله هايي از يک نور خيره کننده؛ نوري با پرتوهاي آبي و بنفش و نارنجي و سبز ظاهر شده بود و محمد(ص) همين نور را در خانه خديجه، در کوه، در بيابان، در خواب و بيداري ديده بود. نوري که ابتدا، کوچک اما پرتلالو بود، مثل ستاره يي که در دوردست ها مي تابد اما بعد بزرگ شد، بزرگ تر شد، نزديک و نزديک تر آمد، يکباره تمامي آسمان را فرا گرفت آنگاه به سوي زمين آمد، پايين و پايين تر تا آنجا که همچون هاله يي گسترده اطراف او را در خود گرفت و آنگاه محمد(ص) احساس کرد که اين نور در وجود او، در اعماق جان اوست که تلالو دارد. محمد(ص) چنان لرزيد و چنان گرم شد که احساس کرد مرگ بر جسمش و زندگي لطيف و ملايمي بر قلب و روحش وارد شده است و ناگهان از ميان آن نور که درخشندگي خورشيد و لطافت و رنگارنگي قوس و قزح را با هم داشت صدايي شنيده شد. محمد، اين صدا او را بيشتر لرزاند صدا از کجا بود که نه به صداي انسان شباهت داشت نه جهت آن پيدا بود. صدايي بود که انگار از همه سو مي آمد و همه جا طنين مي انداخت و از آسمان از حنجره يي ملکوتي بيرون مي آمد و به آسمان برمي گشت. محمد(ص) لرزان و مضطرب پرسيد؛ کيست...؟ کيستي؟... از ميان نور همان صدا پاسخ داد؛ منم، جبرئيل، فرشته يي که از سوي خدا آمده است... و هنوز محمد(ص) کلامي بر زبان نياورده بود که همان صدا گفت؛ اي محمد، بخوان... محمد(ص) با ترديد و هراس برخاست و به مدخل غار آمد، اطراف خود را، صخره ها را، سنگ پاره ها را نگاه کرد، کسي را آنجا نديد. آيا اين ستاره ها از آن فرشته سپيدبال بود که به نظرش مي آمد در بيابان آن نور پرتلالو بر او ظاهر شده بود؟ صدا بار ديگر به گوشش رسيد... اي محمد(ص) بخوان، محمد با همان ترديد و هراس پاسخ داد؛ چه بخوانم؟ من خواندن نمي دانم... همان نور جلوه گر شد. همان صدا بار ديگر گفت؛ محمد بخوان... بخوان. آنگاه دستي نوراني پيش آمد که کتابي پيچيده در حريري بزرگ را پيش روي او گرفته و اين بار صدا گفت؛ اي محمد، باز کن، بخوان... با من بخوان و با من بگو اين کلمات را... محمد(ص) ندانست چه شد، فقط دانست که يکباره چيزي از قلبش بيرون جهيده و بر زبانش آمده است و بي آنکه خود بداند، زبان او کلماتي را که آن صدا مي گويد او نيز همزمان با صدا همان کلمات را تکرار مي کند چنانکه گويي پيش از آن بارها آن کلمات را گفته است و اينک منتظر نيست تا هر کلمه را پس از شنيدن از آن صدا بازگو کند، بلکه گويي آن کلمات همچون سرودي الهي و ملکوتي با آن صداي شگرف، همخواني و همسرايي مي کند؛«بخوان به نام خدايي که تو را خلق کرده و انسان را آفريده، خداي تو کريم ترين وجود عالم است.»

اين محمد(ص) بود که در لحظه برانگيخته شدن به پيامبري مي گريست و اين صداي گريه محمد(ص) بود که همچون صداي روييدن گلي و صداي پاي ستاره ها به هنگام طلوع در ميان صخره ها مي پيچيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سعید مهراد |